تبلیغات
فقط نوشتن ...
 
فقط نوشتن ...
بی طرف و لجباز
درباره وبلاگ


فقط مینویسم از دل

مدیر وبلاگ : عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
عید باستانیتون عید نوروز بر همه ایرانیان و جهانیان مبارک



نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
دوشنبه 29 اسفند 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)
بازم رسیدیم به انتخابات و حرفای جدید
یکی از خاموشی پس از ساعت 10 شب میگه و اینکه برق رو نباید به این طریق مصرف کرد.
یکی از داد میزنه که آی مسئولین از نخبه ها باید در این قسمت ها استفاده کرد.
یکی میگه از شهری مثل شیراز که شهری مذهبی هست باید یه روحانی بشه نماینده.
یکی هم میگه ای داد و ای بیداد که وقتی من نماینده بودم اینکارا رو کردم پس به من رای بدین تا بازم همون آش باشه و همون کاسه ... .
توی این بلبشو همه میخوان خلاصه به طریقی رای جمع کنن.
والا ما که هرچی از اسلام فهمیدیم و خوندیم دیدم که این جور پست ها و مقام ها جز دردسر و مسئولیت چیز دیگه ای ندارن.
نمیدونم چرا یه عده افتادن دنبالش و به هیچ صراطی هم مستقیم نیستن که بابا این مسئولیت سنگینیه و چیزی توش نیست ( شاید هم باشه و ما خبر نداریم!!!!!!!!!!!!)
شاید هم مسئولهای ما خیلی دنبال مسئولیتن و خیلی دوست دارن که همه کار و انجام بدن تا بار از دوش دیگران برداشته بشه.
خداوندگار آگاه است .
حالا تو این گیر و دار داخل و اوضاع داغ انتخابات و این حرفا کشورهای بیگانه هم که تنور رو داغ دیدن هرچی دلشون میخواد دارن میگن.
کشورایی که نه تنها برا ما نفعی ندارن و همه فکر میکنن دارن بلکه اگه دستشون برسه کاری میکنن که انسان با حیوون هم نمیکنه.نمونه تاریخیش رو هم داریم.کاری که انگلیس با ما کرد و باعث شد چقدر از هم وطنامون بمیرن.اون هم از قحطی.
من نمیدونم چرا این جور چیزا رو ما تو کتابای تاریخ نمیخونیم؟؟؟؟؟؟؟؟
البته این رو هم باید از مسئولین 
گرامی پرسید.که واقعا چرا اوضاع به این منواله؟؟؟
چرا منی که حس میکنم دانشجوی این مملکت هستم نباید بدونم در گذشته ام چی بوده تا بهتر کشورای دور و برم رو بشناسم.تا بهتر بتونم برا خودم و کشورم تصمیم بگیرم تا اگر که کسی از داخل بلند میشه و یه حرفی میزنه من بتونم بهتر تحلیل کنم و جوابی داشته باشم.
حالا به هر نحوی که هست داره میگذره 
فقط برا من یه چیز مشخصه.
مهم نیست که کودوم نامزد رو انتخاب میکنین یا اصلا انتخاب میکنین یا نه 
مهم اینه که حواسمون باشه که اگه گوشت هم دیگه رو میخوریم استخونای هم رو نگه داریم.
نه اینکه خودمون کاری کنیم که بعد بگیم خودم کردم که لعنت بر خودم باد.
همتون رو دوست دارم.
به امید روزی که همه شاد و خرم باشن. 




نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
سه شنبه 9 اسفند 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)
زندگی زیباست ای زیبا پسند/زیبه اندیشان به زیبایی رسند



نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
پنجشنبه 12 آبان 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)
یه عکسی گذاشتم برا ویلاگ ولی نمیدونستم که احتمالن به حقیقت بپیونده جاهای دیگه هم پست میذاشتم اما نمیدونم چرا دلم به پست گذاشتن برا وبلاگ خودم نمیرفت.خب این هم یه جور زندگیه دیگه.از این به بعد این وبلاگ رو انتخاب کردم فقط برا خودم فقط برا اینکه دلتنگیم رو کمی و شاید کمی کم کنم.یادی از دلتنگی شد....



نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
یه گزارش رو آقای کامران نجف زاده تهیه کردن و چند وقت پیش از 20:30 پخش شد.
این گزارش در مورد نرگس دختر بچه ای بود که 5 سال پیش بر اثر ایمن نبودن لوازم مدرسه سوخته بود و فقط خودش نبود و تمام بچه های اون کلاس بودن داخل یکی از این روستاهای استان فارس خودمون بود .
اون زمان قرار بود که حداقل کاری که میتونن برای این بچه ها انجام بدن و اون هم این بود که دیه این بچه ها رو پرداخت کنن.
اما حالا بعد از 5 سال میبینیم که نه تنها این دیه پرداخت نشده بلکه حتی برای رفتن و مصاحبه با این طفلان معصوم باید مجوز از بخشداری گرفته بشه و جناب بخشدار با هماهنگ کردن با پاسگاه جلو ماشین صدا و سیما رو میگیره!!!
تو این 5 سال ما چقدر پول بخود صرف کردیم؟البته هیچی!آخه شکم بعضی ها باید گنده تر میشد و چاره ای نبود.
زمانی که مقام معظم رهبری میان میگن که فقرا از یادتون نره و امام خمینی (ره) تمام هم و غم شون این بوده که به افراد فقر ظلمی روا نشه هواشون رو مسئولین داشته باشن اینچنین اتفاقاتی میافته آدم چی میتونه بگه؟
به کی آدم دردش رو بگه؟
خدایا به دادمون برس.
به امید فرج آقامون امام زمان




نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
سه شنبه 1 شهریور 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)
یه گزارش رو آقای کامران نجف زاده تهیه کردن و چند وقت پیش از 20:30 پخش شد.
این گزارش در مورد نرگس دختر بچه ای بود که 5 سال پیش بر اثر ایمن نبودن لوازم مدرسه سوخته بود و فقط خودش نبود و تمام بچه های اون کلاس بودن داخل یکی از این روستاهای استان فارس خودمون بود .
اون زمان قرار بود که حداقل کاری که میتونن برای این بچه ها انجام بدن و اون هم این بود که دیه این بچه ها رو پرداخت کنن.
اما حالا بعد از 5 سال میبینیم که نه تنها این دیه پرداخت نشده بلکه حتی برای رفتن و مصاحبه با این طفلان معصوم باید مجوز از بخشداری گرفته بشه و جناب بخشدار با هماهنگ کردن با پاسگاه جلو ماشین صدا و سیما رو میگیره!!!
تو این 5 سال ما چقدر پول بخود صرف کردیم؟البته هیچی!آخه شکم بعضی ها باید گنده تر میشد و چاره ای نبود.
زمانی که مقام معظم رهبری میان میگن که فقرا از یادتون نره و امام خمینی (ره) تمام هم و غم شون این بوده که به افراد فقر ظلمی روا نشه هواشون رو مسئولین داشته باشن اینچنین اتفاقاتی میافته آدم چی میتونه بگه؟
به کی آدم دردش رو بگه؟
خدایا به دادمون برس.





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
سه شنبه 1 شهریور 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)
احوالات روحی و روانیم بهم ریخته است.
گرفتاری و دل مشغولگی داره اذیت میکنه 
از طرف دیگهمهمترین چیزی که باعث اذیت و آزارم میشه همین ندیدن و یاره
ندیدن یار همانا و بهم ریختگی اعصاب همانا.چه کنم ؟
چطور باشم تا به حال خودم بیام؟





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
پنجشنبه 20 مرداد 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)
میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی میخوان! هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' جایی نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همین ها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقه های بالای سرشون رو به بقیه میفروشن .
خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، مخلوقات من هستند وبهشت به همه مخلوقات من تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت! برو یک زنگی به شیطان بزن تا بفهمی درد سرواقعی یعنی چی!!!

جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره روی پیغامگیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بفرمایید؟
جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟
شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! شب و روز برام نگذاشتن! تا روم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن! تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!

جبرئیل جان، من برم .... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن!!




نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
                             http://bia2fars.ir/wp-content/uploads/2011/04/sms-fatemiyeh.jpg


یا علی رفتم بقیع اما چه سود
  هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود 
 یاعلی قبر پرستویت كجاست؟
  آن گل صد برگ خوش بویت كجاست؟
  هرچه باشد من نمك پرورده ام 
 دل به عشق فاطمه خوش كرده ام
  حج من بی فاطمه بی حاصل است
  فاطمه حلال صدها مشكل است





نوع مطلب :
برچسب ها :

       نظرات
شنبه 17 اردیبهشت 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)
خب در مورد حضرت موسی یه چیزایی گفتیم.حالا بماند که چقدر این پیامبر رو اینها اذیت کردن.
در مورد حضرت سلیمان حتما میدونین کی اومد؟
زمانی که باز جن رو به جای خدا میپرستیدن و جاهای مخصوصی رو به نام جنگاه درست کرده بودن.تو ایران خودمون هم هست کنار قبرستان یهودیهاست.
حضرت سلیمان چکار میکنه؟میاد جنها رو که خدای اینها بوده به بردگی میگیره و از اونها میخواد که معبدی براش بسازن که اونها با بردگی و کار کردن این معبد رو میسازن.جالبه بدونین که اینها میگفتن ما از غیب اطلاع داریم خدا باحال میاد حالشون رو میگیره.حتما میگین چطوری؟به این صورت که حضرت سلیمان وقتی روحش گرفته شده بود که به عصای خود تکیه داده بود و داشت به کار این اجنه نظارت میکرد.تا 6ماه به همین حالت مونده بود بعدش موریانه میاد و عصاش رو میخوره معلوم میشه که مرده.خدا میگه آخه اگه اینا غیب میدونستن که مثل خر تو این 6 ماه حمالی نمیکردن.پس اینکه غیب میدونن چرته.
یه کاری که حضرت سلیمان انجام داد این بود که اومد تمام کتابایی که مربوط به جن گیری و جادو بود رو جمع کرد و در زیر معبد خودش مخفی کرد و از بین نبرد.
حالا به سر این کتابا چی اومد رو بعد بهتون میگم.
در ضمن میدونیین فرماسونها به حضرت سلیمان چی میگن؟میگن جن گیر بزرگ 




نوع مطلب :
برچسب ها : لوسیفر، شیطان، جن، اجنه، سلیمان نبی، معبد سلیمان، حضرت سلیمان، فریماسون، فری ماسون، مرماسون، فرماسون، شیطان پرسی، جنگاه، جن گاه،

       نظرات
دوشنبه 29 فروردین 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)
دیدیم که حضرت موسی یه پیامبر بوده خفن.معجزه میکرده در حد تیم ملی.میدونین چرا اینقدر معجزه داشته چون داخل عصری زندگی میکرده که جادوگری بیش از حد رواج داشته خدا رو اصلن نمیشناختن.خدا هم گفت جادوگری میکنین؟پیامبر فرستاد همشون رو خاک کرد.
بعد از اون اتفاق موسی با افرادش از دست فرعونیها فرار میکنه و از دریای سیاه میگذرن و فرعونیا تو دریا غرق میشن و موسی از طرف خدا مامور میشه بره کوه طور برا مدت 30 روز که این 30 روز میشه 40 روز و وقتی برمیگرده میبینه این قوم برگزیده به جای خدا دارن گوساله میپرستن.
چه ربطی به شیطان پرستی داشت؟
یکی از غربیها میگه که در دین یهود سمی وارد شد که تا ابد الدهر پاک نمیشه.
اون سم چیه؟کابالا
کابالا چیه؟کابالا یه آیین شرکه.جالبه اگه بدونین خدایان مصریها همون شیاطین دین زرتشت که تنها دین یکتاپرستی سالم در اون موقع هست بودن و از اون جالب تر اینه که همه ی اینها جز اجنه هستن.
کابالا یه آیین برا پرستش جنه و لوسیفر هم ...
این آیین بود که باعث شد قوم موسی بخاطر 10 روز گوساله پرست بشن.
ادامه دارد اگه خدا بخواد بخاطر آپدیت نشدن دیروز هم عذر میخوام




نوع مطلب :
برچسب ها : شیطان، دجال، لوسیفر، جن، اجنه، کابالا، یهود، موسی، جادو، جادوگر، جادوگری، خدا،

       نظرات
شنبه 27 فروردین 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)

پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم.اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد....

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.






نوع مطلب :
برچسب ها : داستانک، داستان، داستان کوچک، قصه،

       نظرات
جمعه 26 فروردین 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)
احتمالا شنیدین که برخی اعتقاد دارن که شیطان درون خود انسانه.
این عقیده ای هستش که داره الانه به شدت ترویج میشه.
این اعتقاد درستیه اما کامل نیست.درسته من هم قبول دارم که اعمال بدم رو با نام شیطان درونی بشناسم اما دلیلی برای رد این ادعا که لوسیفر وجود نداشته نیست.
من میخوام ثابت کنم که شیطان وجود خارجی داره و قصد ندارم که گفته های خودم رو به شماها بقبولونم.
احتمالن داستان حضرت موسی و تبدیل شدن عصای اون حضرت به مار رو شنیدین.داستان کاملش اینه:
زمان حضرت موسی فرعون جادوگرا رو به مبارزه با موسی میاره.بین او جادوگرا یه جادوگر پیر بوده که کور بوده ولی در عین حال از همه جادوگرا هم قویتر بوده.جادوگرا چوبها و طنابهاشون رو میندازن و مردم اونها رو مار و اژدها میبینن.(دقت بشه مردم میبینن نه اینکه واقعا تبدیل به مار و اژدها میشه).حضرت موسی هم عصاش رو میندازه و تبدیل به مار میشه.یه شخصی کنار این جادوگر پیره که خیلی هم حرفه ای بوده نشسته بوده و گزارش میداده که چه اتفاقاتی داره میافته.وقتی عصای موسی که تبدیل به مار شده بوده شروع میکنه به خوردن بقیه مارها اون پیره میپرسه که آیا وقتی داره اینها رو میخوره گلوش هم باد میشه کناریش میگه آره.میدونین چه اتفاقی میافته اون بزرگ جادوگرا خودش رو از همون بالا میندازه پایین و میگه این جادو نیست بلکه معجزه است چرا؟
چون اون عصا واقعا تبدیل به مار شده بوده نه اینکه مردم اون رو مار ببینن.
الان اول فیلمها و کارتونها رو اگه دیده باشین یه یه پیرمرده میاد با یه عصا که از سر اون ستاره میباره این همون موسی است که بهش لقب جادوگر بزرگ رو دادن یعنی تحریفش کردن.حالا باید دیگه معنی شرکت بزرگ فیلم شازی دنیا رو بدونین(هالی وود که اینجور نوشته میشه هالیوود)
ادامه دارد اگه خدا بخواد.نظر یادتون نره
مطلب بعد به ترتیب تاریخی میاد جلو تا هم وجود لوسیفر براتون ثابت بشه و هم بدونین که دنیا داره به کدوم سمت میره.  




نوع مطلب :
برچسب ها : لوسیفر، شیطان، جن، دجال، فرماسون، فرماسونری، موسی، هالیوود،

       نظرات
پنجشنبه 25 فروردین 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)
با عضویت در اینجا و تبلیغ رایگان درآمد داشته باشین هرچه تبلیغ بیشتر درآمد ماهیانه هم بیشتر
کاری نداره امتحان کنید




نوع مطلب :
برچسب ها : درآمد، درآمد اینترنتی، اینترنت، کار، کار اینترنتی، تبلیغ، تبلیغات اینترنتی،

       نظرات
پنجشنبه 25 فروردین 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)
مرد خیاطی کوزه ای عسل در دکانش داشت.یک روز می خواست دنبال کاری برود. به شاگردش گفت:این کوزه پر از زهر است!مواظب باش آن را دست نزنی!شاگرد که می دانست استادش دروغ می گوید حرفی نزد و استادش رفت.شاگردهم پیراهن یک مشتری را بر داشت و به دکان نانوایی رفت و آن را به مرد نانوا داد و دو نان داغ و تازه  گرفت و بعد به دکان برگشت و تمام عسل را با نان خورد و کف دکان دراز کشید.خیاط ساعتی نگذشته بود که بازگشت و با حیرت از شاگردش پرسید:چرا خوابیده ای؟
شاگرد ناله کنان پاسخ داد: تو که رفتی من سرگرم کار بودم،دزدی آمد و یکی از پیراهن ها را دزدید و رفت. وقتی من متوجه شدم، از ترس تو، زهر توی کوزه را خوردم و دراز کشیدم تا بمیرم و از کتک خوردن و تنبیه آسوده شوم




نوع مطلب :
برچسب ها : داستانک، داسان، داستان کوچک، قصه،

       نظرات
پنجشنبه 25 فروردین 1390
عارف میرزایی (مدیر وبلاگ)


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7